مسیر نگاه پر از غبار عادت است |
يك هفته مدام غز ميزني از زندگي شكوه ميكني، بداخلاق و عبوس ميشي تا اينكه يك شب با صداي ناله همخونه از خواب بيدار ميشي. راهي درمانگاه شبانهروزي و بيمارستان و آزمايشگاه ميشي و درد كشيدن عزيز خودت و ده نفر ديگه رو از نزديك ميبيني. دعا ميكني چيز مهمي نباشه و بالاخره يك سنگ كوچولو از كليهش دفع ميشه ولي بايد پيگيري بشه. بعد از تمام اين اضطراب و خستگيها كه شب سر بر بالش ميذاري خدا رو به خاطر سلامتي شكر ميكني و بهش ميگي ببخشيد غلط كردم بيخودي غر زدم...
مشاهده دو شيوه زندگي در ميانسالي (بعد از ازدواج بچهها) ظرف دو ساعت:
۱. خانم و آقاي ميانسال بازنشستهاي كه با هم پيادهروي ميكنند، با هم خريد و مسافرت ميروند. طبقه پايين خانه را اجاره ميدهند تا بيشتر و بيشتر به مسافرت بروند. با شور و حرارت بسيار همديگر را صدا و نگاه ميكنند.
۲. خانم و آقاي ميانسال بازنشسته و يه خورده جوانتر نسبت به مورد اول كه جدا از هم (يكي در اتاق خواب و ديگري در سالن) ميخوابند. جدا جدا سفر ميروند. يكي وقت خود را صرف مكتب ديني و اينترنت ميكند و تا ۵ صبح بيدار است و ديگري وقت خود را صرف VOA و دوستان ميكند و 5 صبح بيدار مي شود و ورزش ميكند.
من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
حسين پناهي
۱. اين روزها كه ميگذرد روزهاي پرالتهابي هستند، مدير عامل عوض شده و حداقل هفته اي چهار پنج تا حكم عزل و نصب داريم. روزي صد مدل شايعه ميشنويم و گيج و مبهوتيم.
۲. شعار "never be afraid of anything" روي يخچال كم كم مؤثر واقع ميشود و من در آستانه غلبه بر چند ترس بزرگ در زندگيم هستم.
3. كلاس دف را عليرغم هشدارهاي جلسه اول استاد مبني بر موانع موجود از قبيل شاغل بودن، متاهل بودن و ورود به دهه چهارم زندگي همچنان ادامه ميدهم.
4. يك آقايي از همكاران برنده يك خودروي Gen-2 شده از بانك صادرات سر چهارراه كه اتفاقا خيلي از ماها توش حساب داريم و به همين دليل صبح دم در شركت گوسفند قرباني كرد و براي كل پانصد ششصد نفر شركت شيريني پخش كرد. جاي شما خالي شيرينيش خيلي هم تازه و خوشمزه بود. دارم فكر ميكنم اگه من به جاي اين آقاي خوش شانس بودم چكار ميكردم
راستش من تا حالا در هيچ قرعهكشي برنده نشدم از بانك و مركز خريد تا ويلاي شمال شركت... هيچي
باورش برای من خیلی سخته اما توی همین وبلاگستان خودمون، هنوز آدمايي پيدا ميشوند كه با وجود اسطوره و مورد ستايش واقع شدن ايرانيها در سراسر دنيا باز هم به اينهمه شجاعت بخندند و بگويند زمان م.و.س.و.ي ال بود و بل بود و كساني كه حالا توي خيابونها هستند به ياد ندارند و هيچ فكر و شعور و آگاهي و مطالعهاي پشت اين حركتها نيست. به نظرم اين مدعيان روشنفكري با وجود فكر و شعور و درك و آگاهي بالا كه آنها را وادار به سكوت و گاهي هم تمسخر كرده، هنوز نفهميدند كه ديگر قضيه شخص خاصي نيست...
پ.ن. اين پست مخاطب خاص دارد.
یک روزی از خود صبح احساس می کنید همه دنيا از همسر تا دوست و همکار نزدیک و مدیر و در و همسایه و راننده سرویس و خلاصه تمام عالم دست به دست هم داده اند تا حال شما را اساسی بگیرند و شما را تا حد جنون عصبانی کنند و اشک شما را در بیاورند و به ریش شما بخندند. شب هنگام با خستگی زیاد و چشم گریان سر بر بالش می گذارید و های های به حال خود گریه می کنید تا اشک چشمتان خشک و بالشتان كاملا خيس می شود بعد یادتان می آید که ای بابا این PMS لعنتي است كه از راه رسيده ...
گاهي وقتها احساس ميكني از آدماي دور و برت خيلي كمتر از اون چيزي كه انتظارش رو داري، محبت، انرژي، دوستي يا چه ميدونم يه واژهاي كه نميدوني چيه، دريافت ميكني. بعد اين اتفاق يك روز پشت سرهم از طرف دوستايي كه اصلا انتظارش رو نداري تكرار ميشه و دلت بدجوري ميشكنه و به اين نتيجه ميرسي تقصير خودته كه زيادي ازخودگذشتگي داري...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|